گزارش
محدثه عزيزم
امشب شب چهارمه محرمه و همه مشغول عزاداري هستن. باباجون شبا ميره هيئت و من و تو تنها مي مونيم خونه. امسال هم نمي تونيم جايي بريم چون شما خيلي كوچولو هستين و مطمئنا وقتي برق ها رو خاموش كنن اونجا رو ميذارين روسرتون.
اين روزا تازه ياد گرفتي ميري بالاي تختت، بالاي مبل ها و دركمال تعحب بالاي ميز وسط اتاق، خيلي خطرناكه دخترم، ديروز اول با گريه اصرار كردي تا من بذارمت اون بالا ولي من مخالفت كردم، داشتم ميرفتم تو آشپزخونه به كارام برسم كه ديدم پاتو گذاشتي روي ميز و بعد هم خودت رو كشيدي بالا، انقدر خوشحال بودي كه انگار دنيا رو بهت داده بودن،
ديگه حتي نمي تونم يه لحظه چشم ازت بردارم.
چند روزيه خيلي خانم تر شدي مدتها ميشيني با اسباب بازي هايي كه علي اكبر برات از مشهد آورده و ظرف هايي كه دايي علي برات گرفته بازي ميكني و صدات در نمياد. قشنگ غذا مي خوري و خيلي بهونه نميگيري. آفرين نفس مامان


گزارش
