واکسن یک سالگی
محدثه عزیزم
امروز صبح با بابا جون بردیمت برای واکسن یک سالگی و تو کاری کردی که باعث شگفتی ما شد، 
بیمارستان فیاض بخش خیلی شلوغ بود و بابا جون صبح قبل از اینکه بره دانشگاه کارت واکسن شما رو برد گذاشت تو نوبت( به جای زنبیل
) بعد ساعت ٣٠/٩ ما رو برد بیمارستان. من هم که اصلا طاقت گریه کردن تو رو نداشتم، تو رو تو بغل بابا نشستوندم و از اتاق اومدم بیرون در انتظار جیغ بنفش شما بودم ولی هر چی منتظر بودم صدای همه بچه های اون تو رو شنیدم بجز تورو! وقتی با تعجب اومدم تو دیدم باباجون از خنده غش کرده شما مثل یک شیر زن نشسته بودی و اصلا انگار نه انگار که آمپول خورده بودی
با با دمت گرم شجاع، نترس ، بیباک، نفس ، عسل و ...
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


واکسن یک سالگی
